سام سام ، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 2 روز سن داره

مویا

دوست دارم لحظات زیبای بزرگ شدن پسرم را ثبت کنم آن لحظه ها که یادش شادی به دلش می آورد

و چه زود گذشت

چه زود گذشت از روز اولی که به این دنیا آمدی هیج وقت اون حس  از یادم نمی ره با همه درد و همه اتفاق‌ها و چیزهای تازه ،دنیایی داشتم با ارزش تر از هر چیز دیگری که تا اون روز داشتم، فرشته‌ای که اونقدر با ارزش بود که فقط نگاه کردن بهش به تمام دنیا می ارزید ،با ذوق نگاهت می‌کردم و با عشق در آغوشت می‌گرفتم . تمام فضای اتاق را بوی تو و بوی شیر فرا گرفته بود و فقط نور بود و عشق ..... با کلمات نمی تونم احساس اون روزهای خودم رو بگم واقعا عشق بود و عشق...... و چه شیرین بودی چه زود گذشت زمانی که اولین شمعت را فوت کردی و چه اشکها و لبخندهای شیرینی با هم داشتیم و چه زو...
5 خرداد 1393

کارت دعوت جشن تولد دو سالگی سام

گل پسر قشنگم که هر روز بزرگ تر و شیرین تر می‌شی روز چهارشنبه این هفته سالروز تولدته عزیزم و ما به مناسبت این روز قشنگ، روزی که پروردگار مهربون به ما لطف بزرگی کرد و شما رو بهمون داد یک جشن کوچیک گرفتیم . عاشقتم گل قشنگم و منتظر اینکه روز به روز بزرگ شدن و قد کشیدنتو ببینم . می دو نی که از خدای مهربون بهترین و قشنگ‌ترین ها رو برات می‌خوام . عاشقتم عزیزم این کارت دعوت تولد 2 سالگیته. تم تولد امسال رو برات باب اسفنجی انتخاب کردیم عزیزم (چون که دوسش داری و بهش می‌گی باب). ...
27 ارديبهشت 1393

روز پدر

سلااام گل پسر قشنگم امروز روز پدر و روز مرد و من به شما مرد کوچکم تبریک می‌گم عزیزم و شما و من امسال برای بابای یک کیف و یک تی‌شرت گرفتیم و برای باباشی نازنین هم دمپایی نادر و برای دو تاشون هم کلیی آرزوها و دعا های خوب کردیم آرزو کردیم که همیشه همیشه سلامت باشن و شاد و سایشون هم بالای سر ما باشه امشب هم قراره بابایی رو ببریم رستوران و سه تایی جشن بگیریم عسلم . امیدوارم خودتم یک روز بابا بشی و بچه‌هات برات روز پدر و جشن بگیرن عزیزکم عاشقتم:* تازگی‌ها به بابایی می‌گی بابایی جونم به منم می‌گی مامان جون . الهی که من قربون جون گفتم مهربونم برم . عاشقتم گلم   ...
22 ارديبهشت 1393

بهارانه هایت - 93

گل مامان می‌خواهم برات از کارهایی که در این بهار انجام دادی و جاهایی که رفتی بنویسم روز سیزده به در با بابایی رفتیم کوه کلکچال و کلی بهت خوش گذشت تا ایستگاه 3 بالا رفتیم   روز 14 فروردین با بابایی بردیمت پارک لاله و کلی اونجا بازی کردی   روز 16 فروردین 1393  من و بابایی وارد 8 تمین سال از زندگی مشترکمون شدیم . 16 فروردین 1386 سالروز من و بابایی بوده و هر سال این روز رو با هم جشن می‌گیریم گل من . شما هم دومین سالی هست که توی این جشن ما هستی:) . امسال سه تایی باهم رفتیم کافه لیموترش و شام خوردیم که خیلی خوش گذشت به سه تامون روز 21 فروردین 93  روز رفتنت به بلند...
13 ارديبهشت 1393

بیست و سه ماه گذشت

گل پسر قشنگم، عسلک طلااییی من، عشق ابدی من، عزیز ترینم، شاهزاده خونم، بلاا ترینم، ناقلای من ، باورت میشه؟ 23 ماه گذشته از اینکه برای اولین بار چشمای قشنگت رو دیدم. عشقم بزرگ شدی ها... برات بگم که آقایی شدی برای خودت، آخه باشخصیت :)  دیگه م م نمی خوری و دیروز با اینکه چسب نداشت بی قراری نکردی فقط ادای اینکه شیر خوردی رو در اوردی بعد بوسش کردی و این منو خیلی خوشحال کرد . این یعنی آقا شدنت ، این یعنی کلیییی شما فهمیده ای و من هم عاشقتم. دیشب و بگم برات که اولین شبی بود که تا خود صبح بدون بیدار شدن خوابیدی تا خود صبح. عشقمی عسلم به خدا. این 23 ماهی که گذشت از قشنگترین ماه ها و روزهای عمرم بود ، چون که خداوند مهربون شما رو بهم داده بود. این ...
2 ارديبهشت 1393

برای تمام مادران " چه آنها که هستند چه آنها که نیستند"

به دنیا که می‌آییم بند ناف که بریده می‌شود ما از مادر جدا می‌شویم                             اما مادر هیچ وقت از کودکش جدا نمی‌شود                              حتی در آن دنیا                            &nb...
31 فروردين 1393

از شیر گرفتن

گل من داری یکی از سخت‌ترین مراحل رو که هر کودک از سر می‌گذرونه می‌گذرونی. آقایی به خدا. همیشه تنم از اینکه بخوام چطوری از شیر بگیرمت می‌لرزید. اینقدر که عاشق شیر خوردن بودی تا 6 ماهگیت که به طور کاملا مداوم شیر خوردی . و بعد از 6 ماه هم با غذای خوراکی و ... تا همین 4 شنبه گذشته یعنی20 فروردین ماه آخرین باری بود که بهت شیر دادم . البته بگم که شیر خوردنت بعد از عید به خاطر سر کار اومدنم کم شده بود و شب‌ها بیشتر شیر می‌خوردی اما داستانت اینطوری بود که من واقعا باورم نمی‌شه هنوز چطوری شد. روز 4 شنبه عصر بعد از اینکه شیر خوردی گفتم مامان جون م م درد می‌کنه تو هم تندی رفتی چسب زخم برداشتی زدی به یکی از م م ه...
23 فروردين 1393

خاله بشیم رفت

عزیز ترینم من تا 7 عید برات نوشتم 8 عید بود که با هم خونه مونده بودیم و اون روز کلی خونه رو تر تمیز کردیم و قرار شده بود که کارای بابایی تموم بشه و 9 با هم بریم مسافرت. بین دو جا من و بابایی با هم فکر کرده بودیم که بریم و تا بابایی از در اومد من که خیلی ذوق زده بودم گفتم بریم .. کی راه می‌یفتیم و... بابایی منو بغل کرد و گفت فعلا باید جای دیگه‌ای بریم. من که تعجب کرده بودم گفتم: کجا؟؟ گفت خونه خالت..... من تا آخرشو خوندم. خالم... خاله جونم... آخ روز اول عید آخرین باری بود که خاله بشی منو دیدیم براش کیک گرفتیم و مثل همیشه تولدش رو گرفتیم. همه اون روز جمع بودیم کنارش. اون روز خیلی ساکت بود . چند بار بهش گفتم خاله جون قربونت ب...
20 فروردين 1393

مرد کوچک مادر

مرد کوچک مادر! فدای قد و بالایت!خوب به حرف های مادرت گوش کن! شاید حرفهایم تلخ و سنگین است... اما باید از همین بچگی برایت بگویم تا در اینده اماده باشی برای مرد شدن... تو قرار است مرد خوبی شوی...مرد خوب بودن کار سختی است! اینکه قوی باشی اما مهربان... صدایت پر جذبه باشد اما نه بلند... اینکه باید گلیم خودت را از اب بکشی بیرون... و مهمتر اینکه باید تکیه گاه باشی! عزیز دل مادر!تکیه گاه بودن سخت ترین قسمت مردانگی است.اول از همه باید تکیه گاه خودت باشی بعد عشقت... عشق حس عجیبی نیست.حسی است مثل وقت هایی که صدایم میکنی مادر! و من میگویم جان مادر؟! وبه...
20 فروردين 1393

نوروز 1393

سلام به پسر خوب و نازنینم سال نو مبارک . امیدوارم امسال سال خیلی خوبی برات باشه پر از اتفاقات خوب و سلامتی و شادی و تجربیات خوب براتو عزیزم امروز روز 7 عید نوروز و من برات از اول عید تا الان رو می نویسم عزیزم. روز 29 اسفند ساعت 8 و 27 دقیقه سال تحویل شد و کلی شما ذوق کردی و من و بابایی شما رو بوسیدیم و کلی با هم رقصیدیم و بعد عیدیت و بهت دادیم عزیزم سفره هفت سین 1393 امسال شما و بابایی لباساتونو ست کرده بودین و این کلی بامزه بودو کلییی خوش تیپ بودین دوستتون دارم اینم از کادوی عید مامان و بابایی:) کادوت یک الاکلنگ بود :) که کلی ذوق کردی وقتی دیدیش روز اول عید: گل پسرم 22 ماه شد اول همه ر...
7 فروردين 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مویا می باشد